یادم باشد..

یاد من باشد فردا دم صبح

جور دیگر باشم...

بد نگویم به هوا,اب,زمین

مهربان باشم با مردم شهر..

و فراموش کنم بتکانم غم را..

و به دستمالی از جنس گذشت

بزدایم دیگر تار کدورت از دل..

دست در دست زمان بگذارم..

یاد من باشد فردا دم صبح

به نسیم از سر صدق سلامی بدهم..

و به انگشت نخی خواهم بست

تا فراموش نگردد فردا..

زندگی شیرین است, زندگی باید کرد...

گر چه دیر است ولی

کاسه ای اب به پشت سر لبخند بریزم شاید..

به سلامت ز سفر بر کردد

بذر امید بکارم در دل

 و من به بازار محبت بروم فردا صبح

یاد من باشد فردا حتما

به سلامی, دل همسایه خود شاد کنم

بگذرم از سر تقصیر رفیق...

بنشینم دم در..

چشم به کوچه بدوزم با شوق

تا که شاید برسد همسفرم...

ببرد این دل مارا با خود..

و بدانم دیگر قهر هم چیز بدیست

یاد من باشد فردا حتما

باور این را بکنم که دیگر فرصت نیست..

و بدانم که اگر دیر کنم

مهلتی نیست مرا...

و بدانم که شبی خواهم رفت..

و شبی هست که نیست پس از ان فردا...

[ ۱۳٩۳/٤/٢٠ ] [ ۳:٤۸ ‎ب.ظ ] [ به قلم دختر خسته ای به نام نازنین فاطمه** ] [ نظرات () ]